THE STORY

Posted by reza (ahvaz, Iran) on 27 September 2007 in People & Portraits.

كسي چه مي داند؟ما هم گه هاي زيادي خورديم.شايد حقمان است!حالا هي بايد بدهيم و بدهيم و بدهيم،تقاص را!اما تو بي خيال.بگذر.يعني نگذر!فقط بگذر از اين حال كه من گفته ام...!اولش اينجوري نبود.ما فقط مي كرديم،اسباب بازي هايمان را.بعد كرديم،تحصيل را!بعد كرديم ،جواني را!اما حواسمان نبود،در اين اثنا يادمان رفت كه جنسيتمان را با زندگي معلوم كنيم و مدام از خود مي پرسيديم چرا فقط ما دردمان مي آيد؟!انگار در تمام اين سالها او ما را كرده بود،ناراحت و نالان.بين خودمان باشد.چون در اين مملكت بعضي كارها حكمش اعدام است به مخيلمان هم نيامد كه شايد قضيه اصلا شكل ديگريست.پس جنسيت را فراموش كرديم و سعي كرديم بكنيم،فرار!عده اي مان توانستند اما چون گاه گاهي از اين بغل ها صداي دردو ناله هايي مشابه را مي شنوم گمان نمي كنم همه شان توانسته باشند در بروند.البته اين وسط ما هم گاهي مي كرديم،دو دره بازي را!اما زياد مهم نبودند و بعضا كار به جماعت مي كشيد و آخر مجبور بوديم بدهيم به شان،تاوان را!ناله كرديم و نامه نوشتيم تقاضا داديم كه ((آقا)) ما هم مي خواهيم بكنيم،زندگي را!اما دريغ كه هر روز بدتر مي كردند ما را،مايوس!كار از عادت هم گذشت و شد تكليف!كرديم توبه،داديم غرامت،كرديم دعا،داديم جراحت،كرديم جوانمردي،داديم به ناجوانمردي پرچم را!اما دريغا ،رحمي نبود كه نبود!تف ماليديم به فرج مان(فرج گشايش مشكلات را مي گويم، بيشتر و دردناكتر )كردندمان،خسته و بي اميد!خواستيم عاشقي را بكنيم،مگر بدون ترياك مي شد؟جنس بيچاره را هم كرده بودند،ناخالص و گران!حال نمي دانيم شايد اگر تصميم بگيريم اصلا نكنيم،هيچي را،اينجوري نكنندمان،خسته تر و تنهاتر!حالا بي خيال.چند پك هم به من بده.خيلي كار دارم،هنوز مانده.


قصه همين بود صدايي ز دور
جلوه اي از من به موازات گور
نخل غريب و عطش آفتاب
زمزه اي نرم بر اندوه آب
گردش چشمان خمار و سياه
مي شكند سايه اين قبله گاه
سينه شمشير رداي دعا
پرچم اين كيش پر از كشته ها
جمله اين آدميان مرده اند
نغمه تقديس به شب گفته اند
ناله مجنون ني عبد العطاست
جامه ليليست كه در خون رهاست
كتف كفل سينه و پستان ناز
رحمت حق است به چشمان باز
بگذر از اين حال كه من گفته ام
صحبت الحاد به حق گفته ام
در گذر از مسلك اين مردمان
نامه ابليس ترازو يمان
...
اي تو هشيوار برين آفتاب
بر من آفت زده مهري بتاب
ناله البرز به چشمم فكن
تيغ زليخا نفس ام را شكن
جان ز من عاريتي باز گير
پرده به تقدير سياهم بگير
اين غل و زنجير كهن باز كن
شرم مرا برده ارباب كن
شايد از اين بام بري هم گذشت
تلخي كام از نفسي بر شكست
اين قلم بي خرد آغاز كرد
شرح ستم ناكشي ام ساز كرد
ما كه سزاوار به تلخابه ايم
جام تهي در ره ميخانه ايم
دنگ كنان ساقي رندانه ايم
در دل خود ليك چه ويرانه ايم
بر ركب خويش خدايي كنيم
نغمه سرايانه گدايي كنيم
....
مي شنوي زاري ناجور ما؟
ليك نگفتي كه چه شد جور ما؟
در گذر از قتلگه آفتاب
گو كه چه كس گفت كه بر من متاب؟
مي روم از شهر ستبر گناه
نقش كنم ناله و اندوه و آه
با تو ام اي چشمه غليان شور
گوش كن اين آخر خطم ز دور
قصه من قصه ويراني است
حال من از جنس پريشاني است
حال من و حال تو و حال ما
مي شكند جمله آمال ما
روسپي

Canon EOS 350D
1/200 second
F/5.6
ISO 100
48 mm