...

Posted by reza (ahvaz, Iran) on 3 September 2007 in Art & Design and Portfolio.

دارد از هم می پاشد این آشیانه ای که انگار هیچگاه نبوده لبخند زنان می رقصد و آب میشود و از میان سالها فاصله دست تکان می دهد و پرواز می کند دارد از هم می پاشد ریز ریزم می کند رشمه ای تیز بر رگهای نحیفم می کشد و همچون طعمه ای ناتوان در برابر خون آشامانی سترگ کالبد عریان و نازکم را می بلعد و خرد می کند استخوانهای بیمار و سیاهم را که مقبره دود و زباله های افیون است وا می دهد و من می اندیشم که کوته زمانی پیش می توانستم آنها را تا ابد در جسد خشک و متعفنم دور از دیدگان اغیار مدفون نگاه دارم تا نباشم ننگ داغی آشکارا و عیان که بر من مپندارند آنچه رایت ستم ناکشیم مبوده دارد از هم می پاشد این خیال دوردست که شعرهایم را حل کرده در خویش این نوازش افسانه مانند و کهن سال می پاشد و هر تکه اش ثانیه ثانیه های تنم را طی می کند بغض بر رقبه ام می نشیند و ترکیدنش رنگ آفتاب واپسین می گیرد و جاری می شود با تعلقاتم زمستان دارد تمام می شود و خورشید سردتر و آرام تر دارد از هم می پاشد دارم از هم می پاشم باید ترسید و سکوت کرد تا همیشه!

Canon EOS 350D
13 second
F/3.5
ISO 100
18 mm